Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,994,623 RSS articles:

Channel Description:

lonely_lagoon's description

Latest Articles in this Channel:

  • 01/12/10--04:47: خبرهای بد (chan 2775661)
  • انگار پیش بینی هام یک بار دیگه داره درست از آب در می آید. متاسفم

    امروز خبر یک بمب گذاری در تهران منتشر شد


  • 02/07/10--09:36: میرا (chan 2775661)
  • دوستی عزیز برایم نوشته: شاید روزی شوق نوشتن در تو زنده شود.

    شاید!

    شاید روزی بیاید که بی قرار دفتر خاطراتم و وبلاگم باشم. شاید دوباره روزی بیاید که کلی فکر توی سرم باشد برای گفتن. شاید روزی بیاید که دوباره حرف زیبایی برای گفتن وجود داشته باشد. گرچه شریعتی می گوید حرفهای اهورایی ناگفتنی است، اما من گاهی دلم می خواهد حرفهای اهوراییم را بنویسم، اگر حرفی باشد.

    دل تنگم برای پروانه ای که هی توی دلم بچرخد و مرا مجبور به نوشتن کند.

    انگار میرا مرده.


  • 04/02/10--18:20: ملکه برفی (chan 2775661)
  • عادت هر روز صبح ام شده هول هولکی لباس پوشیدن و دویدن به سمت ایستگاه مترو. توی مترو با خواب آلودگیم درگیرم تا موقعی که می رسم به ایستگاه مقصد. سخت ترین کار بلند شدن از روی صندلی قطار هست. وقتی خوابت می آید و هیچ حوصله نداری.

    اما مجبوری، گرچه دلم می خواهد یک روز بی خیال همه چی شوم و از سر جام بلند نشم و تا آخر خط بروم.

    اما به هر حال پیاده می شوم، ایستگاه خیلی شلوغ است، همه عجله دارن. یاد فیلمهایی می افتم که سرعتشان را تند کردن و مردم عین مورچه کارگر حرکت می کنند.

    به هر بدبختی هست خودم را از بین آدمها بیرون می کشم و از ایستگاه می آم بیرون. آخی . حالا می توانم یک نفسی بکشم. گرچه هوا اینقدر سرده که از نفس کشیدن هم پشیمان می شم و شالگردنم را تا جلو دماغم بالا می کشم. بعضی ها چپ چپ نگاه می کنند، انگار مردم از دیدن آدمی که نصف صورتش پیدا نیست خوششان نمی آید، اما برای من اهمیتی ندارد، حوصله فکر کردن بهش را هم ندارم، هنوز کمی خواب آلو هستم و با فکر رسیدن به قهوه فروشی دم اداره تند تند قدم بر می دارم.

    دم قهوه فروشی نگاهی به ساعتم که البته نه نگاهی به موبایلم می کنم و می بینم هنوز 5 دقیقه ای وقت هست، زودی یک قهوه می خرم و می آیم بیرون به امید بیدار شدن و پریدن خواب از سرم.

    توی همین قهوه فروشی هست که من یک دوست پیدا کردم. یک خانمی شاید 30 یا 35 ساله که احتمالا اهل اروپای شرقی است. همیشه با دیدن من لبخند می زند و به دنبال جمله ای می گرده تا سر حرف را باز کنه.

    اینقدر مهربان رفتار می کند که واقعا خواب یادم می ره و یک لبخندی هم روی لب خودم می آید. اما وقتی می رسم دم در اداره همه اینها یادم می ره. هم خواب و هم لبخند.

    می دانم که خدا باید به دادم برسه تا یک روز دیگر را سر کنم. آن بین آدمهایی که دیدنشان از هر خستگی، خواب آور تره. کسل کننده و سرد. نگاه و سلام اول صبح، یخ تر از هوای 2 درجه بالای صفر آن بیرون. اما اهمیتی نداره، تا چند دقیقه دیگه که کار شروع بشه وقت توجه به هیچ کدام از این ملکه های برفی را نخواهم داشت.


  • 04/22/10--10:44: 2 سال (chan 2775661)
  • چند روز است که در عین ناراحتی منتظرم که دو سال کامل بشود، حالا فقط ٣ روز مانده تا سالگردی که برای من جز ماهها و اشک و غم هیچ به ارمغان نداشت.

    گرچه حالا مدتی است که دیگه اجازه بهانه گیری هم ندارم. به خودم قول دادم در جواب همه سوالهای اوضاع چطوره؟ عادت کردی؟ بگم آره عالیه، زندگی همینه دیگه. البته می دانم شما که این وبلاگ را دیدید این جوابهای من را باور نمی کنید. اما تقسیم کردن غم و غصه با دیگران چه فایده ای دارد. همه به اندازه خودشون ناراحتی دارند، یک لبنخند الکی بهتر از بهانه گرفتن است.

    این روزها بیشتر از هر وقت دیگر، دلم برای تهران تنگ شده. برای همه کوچه هاش برای ترافیکش، برای بازار تجریش، میدان انقلاب و شلوغی اش و مردمی که عین مورچه تند و تند حرکت می کردند.

    گرچه می دانم به این زودی ها بر نمی گردم، اما برای ٢، ٣ سال دیگه از الان لحظه شماری می کنم. امیدوارم تولد سی سالگیم را تهران جشن بگیرم.

    از طرف من یک نفس عمیق توی هوای اردیبهشت تهران بکشید.

     

     

     


  • 06/05/10--12:57: ایران (chan 2775661)
  • شاید مستند برای ندا را ندیده باشید، شاید هم دیده باشید.

    مستندی که ایران را زندانی برای زنان نشان می دهد شاید هم هست من نمی دانم.

    مستندی که با دیدنش یاد کتاب لولیتا خوانی آذر نفیسی افتادم. کتابی که نفرتی از شهر و کشورم به من می داد که در همه عمرم تجربه نکرده بودم.

    اما همچنان این سوال برای من باقی است چرا دختری که اصلا برای این جنبش مبارزه نکرده به نماد این جنبش تبدیل شد؟ تنها چون تصویر مردنش پخش شد؟

     

     


  • 06/28/10--13:59: چند شماره ای...... (chan 2775661)
  • باز دلم هوس کرده از این پستهای چند شماره ای بگذارم.

    1- دوستی که اسمت هست ... من نگفتم عددی هستم اما تو چطور خودت را در جایگاه نصیحت کردن می بینی؟ حق آنی که تو فکر می کنی نیست.

    2- از تنها بودن در بین جمع متنفرم. از اینکه بین آدمهایی باشی که هیچ حرفی باهاشون نداری.

    3- این برنامه رادیو پس فردا را گوش می کنید؟

    4- بالاخره ما نمردیم یک روز آفتابی را هم امسال دیدیم

    5- اگر دلتون برای یک دوستی خیلی تنگ بشه اما از سر بد قولی ها و بی وفایی هاتون روتون نشه بهش تلفن کنید چه می کنید؟ گوشی را برداشتم بهش زنگ زدم. دوست جونم کلی دلم براش تنگ شده بود

     

     


  • 07/17/10--13:06: غم (chan 2775661)
  • دیگه هیچی برام نمونده، هیچکی برام نمونده، هیچ جا برا نمانده.

    چیزی؛ کسی؛ جایی که آنجا با او حرف بزنم و بشینم و هر قدر که می خواهم ببارم. شد دو سال

    دو سال تحمل غم غربت.

    باورتان بشود یا نشود زیباترین تابلو خوشنویس که دیده ام تنها یک کلمه داشت، غم.

    غم، تنها یک کلمه اما با کلی سنگینی. آنچنان که در یک هوای بدون آلودگی هم نفست به شماره می افتد و چشمانت سیاهی می رود.

    غم؛ غمی که تمام نمی شود. که دامن گیر من است. غمی که خسته ام کرده، شانه هایم را شکسته و فقز یک سوال رایم گذاشته؛ چطور هنوز زنده ام؟

     


  • 07/27/10--12:18: ای بابا (chan 2775661)
  • خیلی حوصله ندارم. از این شکل نوشتن هم دیگه واقعا خسته شده ام. فکر می کنم چون بی نهایت از شرایطم ناراضی هستم و از طرف دیگر فکر می کنم کسی حرفهام را درک نمی کند همش میام اینجا می نویسم.

    به هر حال دارم سعی می کنم بیشتر به ماشین تبدیل بشوم. همینطور که تو این دو سال شدم. دیگه هیچی اهمیت ندارد. گاهی اوقات فکر می کنی آماده ام برای خورد شدن. هر چی می خواهد بشود.

    شرایط کاری هر روز بدتر می شود انگار حلقه ای که به دور گردنت تنگ تر می شود و تنفست را بیشتر بند میاورد. چه فایده ای داره که برای بار 1000 ام بنویسم حالم از این محیط مزخرف به هم می خوره؟ اوضاع فرقی می کنه؟ نه

    همین است که هست. بدتر از این هم می شود، هر روز. انگار زندگی همه ما همینطور است. قانون مورفی درست است. از قدیم گفته اند بد که برود بدتر می آید.

    حالا من نگران می شوم از اینکه این روزگار بد غیر قابل تحمل، وقتی بدتر بشود چه می شود.

    انگار به قول همکاری باز همه تخم مرغهایم را در یک سبد گذاشته ام. غم

     

     

     

     


  • 09/28/10--04:15: چقدر روزگار سختی ست (chan 2775661)
  • وقتی می گم آزادی این نیست که همه جا بری اما از کشور خودت دور باشی، می خندید. آره خندیدن هم داره، حال و روزگار کسی که در شرایطی ناخواسته قرار گرفته و حالا هم راه پس و پیش نداره یا شاید جراتش را.

    دیروز و در عرض 24 ساعت خبر فوت پدر دو تا از همکارام را شنیدم. باور نکردنی بود برای همه.

    حالا آنها اینجا هستند. همچنان اینجا، کیلومترها دورتر از عزیز از دست رفته. حتی نیستند تا با ریختن قطره اشکی بالای مزار عزیزشون قلب خودشون را تسکین بدهند.

    چقدر روزگار سختی ست. حالا این اتفاق همه را با هم یکدل کرده. هر کداممان از خود می پرسیم نکند همین اتفاق برای من بیافتد. مادربزرگ و پدر بزرگ من، خانواده من. انگار همه یک جوری غم مشترکی داریم. غمی که امروز سایه اش را بر سر همه انداخته. امروز خیلی کسی دل و دماغ ندارد.

    بعضی ها سیاه پوشیده اند، بعضی هم عکسهای فیس بوکشان را برداشته اند و صفحات سیاه گذاشته اند. کاش فیس بوک نداشتیم، کاش با همیان اینترنت فیلتری کار می کردیم اما، اما....

     

     


  • 10/31/10--11:19: بای بای (chan 2775661)
  • دوستان عزیز هر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. ما داریم اسباب کشی می کنیم به خانه جدید. شاید یک جایی که دیگه پر از غم و غصه نباشه.

    دست خدا نگهدارتون